|
« همدلـــــــــــی » وه چه خوب آمدی صفا کردی ، چه عجب شد که یاد ما کردی . ای بسا آرزوت می کردم ، خوب شد آمدی وفا کردی
|
چقدر دست تو با دست من محبت کرد و انحنای لبت بوسه را رعایت کرد من از تو با شب و باران و بیشه ها گفتم و هر که از تو شنید از بهار صحبت کرد
کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان ، خانم ! که تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است و آیه آیه تو را می شود تلاوت کرد : اَلَم تَری ... که غزل کیف می کند با تو !؟ تنت ارم شد ومن را به باغ دعوت کرد وَ تن ، تنت ، که وطن شد غزل مطنطن شد ! وَ رقص شد ... وَ تَتَن تَن تَنانه حرکت کرد – - به سمت عطر تو تا قبله ها عوض بشوند و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کرد : منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه ! و نیت غزلی در 4 رکعت کرد ! رکوع کرد ... وَ تسبیح هاش پاره شدند ! و مُهر را به سجودی هزار قسمت کرد ! [ چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ] [ 16:45 ] [ علی رئوفی ]
|